سکآنس هآی عشق من و تو

خرید بک لینک
7بهمن برای من یه روز خیلی خاصه...یه بهمنی که آوارش ریخت رو قلبم و هیچوقتم نجات پیدا نمیکنم...پسرکوچولوی من داره بزرگ میشه کم کم و من دارم به چشم میبینمتو روزای خوبی نیستیم شاید خبرای خوبی بشه شایدم خبرای بد فقطدعای خوب فراموش نشهتولدت توی این روزای معلقم مبارک عشق منعشق مهربونم ششمین تولدت کنار منه از خدا میخوامروز به روز موفق تر بشی...7بهمنی من تولدت مبارک+1 بهمن محسنو به شدت سورپرایز کردم با یه تولد خیلی قشنگ...بهش گفتم جشن فارغ التحصیلی دوستامه و با کلی جنگولک بازی اومد اونجاو واقعا شکه شده بود*_* کلیپ گذاشتم اینستا ببینین آدرس چندتا پست پایینتر هست *_*| چهارشنبه ششم بهمن ۱۳۹۵ سکآنس هآی عشق من و تو...

ما را در سایت سکآنس هآی عشق من و تو دنبال می‌کنید

برچسب: تولدانه, نویسنده: بازدید: 164 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:43

چه روزایی منتظر ثبت این پست بودم خدایا مرسیدرسته یکم دیر دارم مینویسم ولی خلاصه نوشتمشیه آشنایی اولیه 19 بهمن 95انجام شد وبعدش تحقیقات بابایی،خواستگاری اصلی 14 اسفند دقیقا دوروز بعد از تولدم برگزار شد از همون لحظه ی اولکه وارد شدن با کلی خنده بود و بعدش که من کلی شیطنت کردم و خندیدیمبعدشم بابام خیلی تابلو گفت سحر قبل ازاینکه شما بیاید گفته بابا بگو مابریم تو اتاق صحبت کنیم:| وبعدش همه به من خندیدن:))خلاصه این پسرکو بردمش تو اتاق:)))به زور و کلی خجالت و اصرار بقیه اومدداخل اتاق ولی هرکاری میکردم بیرون نمیومد و نتیجش شد نزدیک نیم ساعت تواتاق موندن و کلی سلفی گرفتن:))بعدشم ک اومدیم بیر سکآنس هآی عشق من و تو...

ما را در سایت سکآنس هآی عشق من و تو دنبال می‌کنید

برچسب: خواستگاری, نویسنده: بازدید: 153 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:43

من نیشم بازه این روزا و خیلی سخت بسته میشه^__^امروز یعنی الان ک از 12 گذشته میشه دیروز صبح رفتیم با محسنکه مدرکمو بالاخره ببینم آماده شد یا نه،سره راه مامانشم از سر کارشونبرداشتیم و رفتیم دم دانشگاه من و با کمال ناباوری دیدم مدرکم آمادست امضا کردمو گفتم بالاخره مهندس شدم:))اونام بهم تبریک گفتن.خداروشکرکه لازم نشد گذرم به آموزش و اون کارشناس بیخودمون بیفته^_^خوشحالمکه دیگه نمیبینمش عن خانومو:)))بخاطر یه مدرک هزار بار رفتمو اومدماومدم تو ماشینو کلی محسنو مامانش ذوقمو کردنB)و همچنان رسیدم خونه و این تبریکات از جانب مامانو بابام ادامه داشت انگاردکترا گرفتم:))توی راه ک برسیم خونه محسن هوس سکآنس هآی عشق من و تو...

ما را در سایت سکآنس هآی عشق من و تو دنبال می‌کنید

برچسب: خرید, نویسنده: بازدید: 153 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:43

توی هفته ای که گذشت رفتیم خریدای باقی مونده یعنی کیف و کفش وپارچه و چادرمو خریدیم،هیچوقت تا حالا تو پارچه فروشیا به چادر عروسدقت نکرده بودم واسه ی همین اینکه جلوی چشمم بودن و به چشمم نمیومدنبرام جالب بود:)) خرید دو رو منو مامان شوهی و محسن رفتیم بعد از کلیگشتن یه پارچه خریدیم که واقعا دوسش دارم و وقتی دوتا پارچه روباهم هماهنگ کردم فروشنده گفت چقدر خوش سلیقه خیلی بهم اومدن،و مادر شوهی بعد از تایید گفت:سلیقش پیداست که و محسنم داشت کیف میکرد:))(ای من به قربونسلیقم)کیف و کفشمم یه چیز دخترونه و مناسب بیرون طرح گووچی برداشتم که با ساعت هدیه ی تولدم ست شد^_^واقعا انتظار نداشتم که محسن چند ر سکآنس هآی عشق من و تو...

ما را در سایت سکآنس هآی عشق من و تو دنبال می‌کنید

برچسب: خرید, نویسنده: بازدید: 175 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:43

♂♥♀سکآنس هآی عشق من و تو♂♥♀♂♀روزآنه هآیِ دو تآ هنرمند عآشق♂♀اینستا:))بچه ها اینستامون ادرسش: Manotolove.samo اونجا عکس میذارم اگه این چند روز فرصت نکردم پست بذارم^_^| چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۶ | 12:57| سحـــ❤ــــر و محســ❤ـــن | سکآنس هآی عشق من و تو...

ما را در سایت سکآنس هآی عشق من و تو دنبال می‌کنید

برچسب: اینستا, نویسنده: بازدید: 179 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:43

سلام من بالاخره اومدم *_* خب از صبح نامزدی شروع میکنماینکه من پاشدم حروف اسممونو روی مقوای ماکت دراوردم که عکسشو میذارم توی اینستا و بعد آماده شدمکه برم گل فروشی و تاج گلمو بگیرم و بعد برم آرایشگاه.ساعت 11باید آرایشگاه میبودم 11نیم رسیدم:))ساعت 9ام از خواب پاشدم.محسن چون باید میرف وسایلمو تحویل میگرفت,بابا بردم خیلیم احساس خوبیبود با بابا رفتن^_^ هنوزم همون حس دختر کوچولو بودنشو داشتم:)تاج گلمو که دیدم کلی ذوق کردم چون واقعا همونی بود که بهش گفته بودم.ادن دخترم که درستش کرده بودکلی خوشش اومده بود و میگفت رفتی آتلیه بهم عکسشووو بدیاااا و بعد دوباره توی پیجشم کلی ذوقموکرده بود^_^اولش که سکآنس هآی عشق من و تو...

ما را در سایت سکآنس هآی عشق من و تو دنبال می‌کنید

برچسب: نامزدی, نویسنده: بازدید: 160 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:43

ادامش....بعدش آقایون جمع شدن توی خونه و همراه منو محسن همه چی رو توی دفتر بله برون وارد کردن و امضا کردیمو و رفتیم پایین و بزن و بکوب شروع شدآهنگ اول رقص دونفرمونم محسن جانم کلی خجالتی بودن و نمیرقصیدن:)) :| و تا آخرش کلی خوش گذشت و رقصیدیم بخصوص آخر جشن که دوستاماومدن ^_^ وسط جشن چند باری حتی موقع رقصیدن که بابا اومد بهم شاباشبده بغلش کردمو به زور خودمو کنترل کردم:(لوس بابا بودن این چیزارم داره دیگه^_^وسط جشنم هدیه های قشنگمو اعلام کردن که عکساشو گذاشتم اینستاو طبق خواسته ی من مادرشوهر جان تزییناتشو خراب نکرد^_^بله برون تموم شد ماجراش*__*++23 تیر ماه مامان جانم برام مراسم چادربرون گ سکآنس هآی عشق من و تو...

ما را در سایت سکآنس هآی عشق من و تو دنبال می‌کنید

برچسب: نامزدی, نویسنده: بازدید: 193 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:43

صفحه بندی